(2)

در جستجو

چند روزی بود که با خانواده به روستا رفته بودم. پدرم داشت به باغ رسیدگی می‌کرد و من همراهش رفته بودم. مدتی بود که حال پریشانی داشتم. انگار گمشده‌ای داشتم. ولی هر چه بیشتر جستجو می‌کردم کمتر می‌یافتم. روی تخته سنگی نشسته بودم به وزش باد گوش می‌دادم. هم در موهای من می‌پیچید هم در شاخ و برگ درختان؛ تلألو نور طلایی آفتابی که درحال پایین رفتن و محو شدن در پشت کوه بود، هم بر صورت من می‌تابید هم بر تمام درخت و آب و خاک. آبی که جریان داشت را حس می‌کردم، انگار من بودم که جریان داشتم. من بودم که لای برگ درختان می‌وزیدم و من بودم که بر همه چیز می‌تابیدم. خاک شده بودم آب شده بودم و نور شده بودم. حالتی وصف‌ناپذیر. تا آن زمان چنین حس و حالی را تجربه نکرده بودم. چیزی مرا به خود می‌خواند. چیزی که نمی‌دانستم چه بود. چند ماه گذشته بود و من کلی کتاب خوانده بودم. اما هر چه می‌خواندم در انتها می‌فهمیدم: “نه این هم نیست”.

مدت‌ها بود به موجودی صرفاً مادی تبدیل شده بودم. تمام چیزهایی که در سیستم آموزشی و بعدها در جامعه در اثر تجربه، به ذهنم القا شده بود اینطور بود که فقط آنچه با چشم قابل دیدن یا با حواس پنجگانه قابل دریافت است را باور می‌کردم و می‌گفتم چیزی فراتر از ماده وجود ندارد و خودم را فردی بسیار منطقی می‌دانستم. و به همین دلیل تجربه چنین چیزهایی آنقدر برایم عجیب و تازه و در کمال ناباوری بود.

مرجان

ادامه دارد…

مشتاقانه منتظر دریافت نظرات شما دوستان عزیز هستیم